سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
سکوت....
قالب وبلاگ

سلام.اول این عکس ببینید تا حس و حال بهار بگیرید بعد بقیه عکسارو ببینید!!!

.به خاطر اینکه عید باستانی نوروز و در پیش داریم ایندفه تصمیم گرفتم یه سری عکس از عید براتون بزارم!!ایشا الله که خوشتون بیاد!!همچنین سال خوشی براتون ارزو میکنم!!

....

اینم همون عمو نوروز معروفه...

اگه میخوایند سفره ی قشنگی داشته باشید...

اینم یدونه سفره هفت سین...

بفرمایید سمنو....

                    عیدتان مبــــــــــــــــــــــــــــارک

 


[ پنج شنبه 89/12/26 ] [ 11:8 عصر ] [ محمد یزدانی ] [ نظر ]

 

وقتی یه بار ازدوست ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

 زرنگی را گفتم زندگی چند بخش است ؟ گفت دو بخش : کودکی و پیری...... گفتم پس جوانی چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بی وفایی سوخت ، با جدایی مرد

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روزه بارانی نداشت کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظرت بمونه

هیچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمی دارد و گریه می کند

  به یه ترکه میگن پرچم ایران رو توصیف کن میگه سبزش که مال سید هاست سفیدش هم مال آخوند هاست قرمزش هم که مال شهید هاست میمونه چوبش که نصیب من و شماست

باباش گفت عشق کشکه.اون هم گفتم زندگی آشه بدون کشک هم مزه نداره!!!

  به پشه میگن چرا زمستونا پیدات نیست میگه تابستون خیلی رفتارتون خوبه که زمستونام بیام


[ پنج شنبه 89/12/19 ] [ 2:30 عصر ] [ محمد یزدانی ] [ نظر ]
خدایا

توی این برف سنگین ، توی این هوای سرد

گنجشک و آهوی زیبا

چطوری شب رو روز میکنن

میدونم حواست به همه آفریده هات هست

ولی

خیلی مراقبشون باش

که یه وقت

شکارچی بد   شکارشون نکنه


[ جمعه 89/12/13 ] [ 5:51 عصر ] [ محمد یزدانی ] [ نظر ]

 


[ جمعه 89/12/13 ] [ 5:44 عصر ] [ محمد یزدانی ] [ نظر ]
 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 
 مترسک ناز می کند
 کلاغ ها فریاد می زنند
 و من سکوت می کنم....
 این مزرعه ی زندگی من است
 خشک و بی نشان
 
 

 برای یک بار پریدن ، هزار هزار بار فرو افتادم

هیچ وقت رازت رو به کسی نگو. وقتی خودت نمیتونی حفظش کنی
چطور انتظار داری کسی دیگه‌ای برات راز نگهداره

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

 

 جیرجیرک ها


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
 سکوت را نوازش می دهند
 و جای خالی آدم های شب نشین را
 با نگاهی معصومانه پر می کنند

 


[ چهارشنبه 89/12/11 ] [ 2:28 عصر ] [ محمد یزدانی ] [ نظر ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

حرف ندارم خودم:)
امکانات وب